تبليغاتX
بخش کودک و نوجوان انجمن فرهنگی هنری سایه
مرگ نازلی

مرگ نازلی

شعري از احمد شاملو

 

«ــ نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

     در خانه، زيرِ پنجره گُل داد ياسِ پير.

     دست از گمان بدار!

     با مرگِ نحس پنجه ميفکن!

     بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...»

 

نازلي سخن نگفت;

                         سرافراز

دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت...

 

*

«ــ نازلي! سخن بگو!

    مرغِ سکوت، جوجه‌ي مرگي فجيع را

    در آشيان به بيضه نشسته‌ست

 

نازلي سخن نگفت;

                          چو خورشيد

از تيره‌گي برآمد و در خون نشست و رفت...

 

*

نازلي سخن نگفت;

نازلي ستاره بود

يک دَم درين ظلام درخشيد و جَست و رفت...

 

نازلي سخن نگفت

نازلي بنفشه بود

گُل داد و

            مژده داد: «زمستان شکست

                                                      و

                                                         رفت...

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 10:6 توسط ن.س |

کودکان کار

كودكان كار در ايران

 

كودكان كار.كودكاني كه در سن غير مجاز مشغول كار هستند.كودكان بي سرپرست،فقير، بي چيز و ...

راستي هيچ از خود پرسيده ايم چرا بايد در كشورمان كودك كار داشته باشيم؟

تصور كار كردن يك كودك براي من خيلي دشوار است وقتي خودم را مثل آن ها تصور مي كنم صدها بار آرزوي مرگ مي كنم.شما چطور؟

تصورش را بكنيد يك كودك 8 ساله كه تازه وقت بازي كردن و بازي گوشي هاي كودكانه ي اوست سحر هنگام از خواب خوش كودكانه بيدار شود و به فروختن سيگار ، آدامس و شغل هاي كاذب ديگر مشغول شود و بازي كردن مثل كودكان ديگر فقط شب ها و به هنگام خواب براي او امكان پذير باشد.

...

م.ايراني


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 11:17 توسط ن.س |

شعری از برتولت برشت (در ستایش آموختن)

در ستايش آموختن

 

ياد بگير ساده ترين چيز ها را !

براي آنان كه بخواهند ياد بگيرند،

هرگز دير نيست.

الفبا را ياد بگير!كافي نيست ; اما

آن را ياد بگير! مگذار دلسردت كنند!

دست به كار شو !تو همه چيز را بايد بداني

تو بايد رهبري را به دست گيري.

 ...

برتولت برشت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 22:10 توسط ن.س |

در باره ي برتولت برشت بي نوا

من،برتولت برشت،از جنگل هاي سياه مي آيم

مادرم ، هنگامي كه در زهدانش بودم،به شهر آوردم

و سرماي آن جنگلها هنوز در من است

و تا روز مرگ نيز در من خواهد ماند

                            ***

....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 19:45 توسط ن.س |

گفت و گوي برنارد گيلمن با برتولت برشت

 

گ: آيا اشتباه نميكنم كه شما را هم شاعر و هم نمايشنامه نويس بدانم؟

ب: شعر من بيشتر خصوصي است .آنرا بايد با نجو و پيانو همراهي و بطريق نمايشي اجرا كرد. در نمايشنامه هايم،من نه خلق و سليقه ي شخصي  بلكه خلق و سليقه جهاني را رعايت مي كنم به عبارت ديگر بر آنها يك ديد عيني مرتبط با كار كه در جهت مخالف احساس شاعرانه معمولي قرار دارد حاكم است.

گ: ولي اين نكته اغلب در اراي نمايش نامه هاي شما آشكار نيست.

....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 17:45 توسط ن.س |

متن كامل داستان هاي صادق هدايت
 در اين بخش ميتوانيد متن كامل و صحيح بسياري از داستان‌هاي كوتاه اين نويسنده را بخوانيد. هم اكنون مجموعه‌های «سگ ولگرد» ، «سايه روشن»، «زنده بگور» و «سه قطره خون» در اينجا قابل دريافت است و سعي مي‌شود سایر داستان‌هاي صادق هدايت نیز به زودی ارائه شود. براي خواندن اين داستان‌ها بايد از برنامه Acrobat Reader استفاده كنيد.
 
براي دانلود اين داستان ها به ادامه مطلب برويد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:13 توسط ن.س |

شعر ارسالي

نايافته

 

در خلوت كوچه هاي داغ

 

هياهوي روز و سكوت شب

 

جستجو بي فايده بود

 

در پي چيزي كه در وجود آن شك است

 

چيست آن چيزي كه ما را به بازي گرفته است؟

 

كاش ميشد آن را پيدا كرد و از او پرسيد

 

                                                           ارسالي: پرنيا كاوش ۱۷ ساله كرمانشاه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:11 توسط ن.س |

شعر دود , از برتولت برشت

دود

 

 

بر تولت برشت

 

 

کنار دریاچه ،در زیر درختان ،خانه ای کوچک.

 

از بامش دود بر می خیزد

 

اگر دودی بر نمی خاست،

 

چه اندوهبار بود .

 

دریاچه ،درختان،وآن خانه.

 

                                                   ترجمه:«بهروز مشیری»

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 19:40 توسط ن.س |

داستان آدی و بودی (صمد بهرنگی)

آدی و بودی

صمد بهرنگی

يكي بود، يكي نبود. مردي بود به اسم «آدي» و زني داشت به اسم «بودي». روزي آدي به بودي گفت: بودي!
بودي گفت: چيه آدي؟ بگو.
آدي گفت: دلم براي دختره تنگ شده. پاشو برويم يك سري بهش بزنيم. خيلي وقته نديده ايم. بودي گفت: باشد. سوقاتي چه ببريم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 13:7 توسط ن.س |

داستان ماهی سیه کوچولو (صمد بهرنگی)

ماهي سياه کوچولو

صمد بهرنگی

شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 13:2 توسط ن.س |