|
مرگ نازلی شعري از احمد شاملو
|
||||
|
«ــ نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شکفت. در خانه، زيرِ پنجره گُل داد ياسِ پير. دست از گمان بدار! با مرگِ نحس پنجه ميفکن! بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...»
نازلي سخن نگفت; سرافراز دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت...
* «ــ نازلي! سخن بگو! مرغِ سکوت، جوجهي مرگي فجيع را در آشيان به بيضه نشستهست!»
نازلي سخن نگفت; چو خورشيد از تيرهگي برآمد و در خون نشست و رفت...
* نازلي سخن نگفت; نازلي ستاره بود يک دَم درين ظلام درخشيد و جَست و رفت...
نازلي سخن نگفت نازلي بنفشه بود گُل داد و مژده داد: «زمستان شکست!» و رفت... | ||||
كودكان كار در ايران

كودكان كار.كودكاني كه در سن غير مجاز مشغول كار هستند.كودكان بي سرپرست،فقير، بي چيز و ...
راستي هيچ از خود پرسيده ايم چرا بايد در كشورمان كودك كار داشته باشيم؟
تصور كار كردن يك كودك براي من خيلي دشوار است وقتي خودم را مثل آن ها تصور مي كنم صدها بار آرزوي مرگ مي كنم.شما چطور؟
تصورش را بكنيد يك كودك 8 ساله كه تازه وقت بازي كردن و بازي گوشي هاي كودكانه ي اوست سحر هنگام از خواب خوش كودكانه بيدار شود و به فروختن سيگار ، آدامس و شغل هاي كاذب ديگر مشغول شود و بازي كردن مثل كودكان ديگر فقط شب ها و به هنگام خواب براي او امكان پذير باشد.
...
م.ايراني
در ستايش آموختن
ياد بگير ساده ترين چيز ها را !
براي آنان كه بخواهند ياد بگيرند،
هرگز دير نيست.
الفبا را ياد بگير!كافي نيست ; اما
آن را ياد بگير! مگذار دلسردت كنند!
دست به كار شو !تو همه چيز را بايد بداني
تو بايد رهبري را به دست گيري.
برتولت برشت
من،برتولت برشت،از جنگل هاي سياه مي آيم
مادرم ، هنگامي كه در زهدانش بودم،به شهر آوردم
و سرماي آن جنگلها هنوز در من است
و تا روز مرگ نيز در من خواهد ماند
***
....
گ: آيا اشتباه نميكنم كه شما را هم شاعر و هم نمايشنامه نويس بدانم؟
ب: شعر من بيشتر خصوصي است .آنرا بايد با نجو و پيانو همراهي و بطريق نمايشي اجرا كرد. در نمايشنامه هايم،من نه خلق و سليقه ي شخصي بلكه خلق و سليقه جهاني را رعايت مي كنم به عبارت ديگر بر آنها يك ديد عيني مرتبط با كار كه در جهت مخالف احساس شاعرانه معمولي قرار دارد حاكم است.
گ: ولي اين نكته اغلب در اراي نمايش نامه هاي شما آشكار نيست.
....
نايافته
در خلوت كوچه هاي داغ
هياهوي روز و سكوت شب
جستجو بي فايده بود
در پي چيزي كه در وجود آن شك است
چيست آن چيزي كه ما را به بازي گرفته است؟
كاش ميشد آن را پيدا كرد و از او پرسيد
ارسالي: پرنيا كاوش ۱۷ ساله كرمانشاه
دود
بر تولت برشت
کنار دریاچه ،در زیر درختان ،خانه ای کوچک.
از بامش دود بر می خیزد
اگر دودی بر نمی خاست،
چه اندوهبار بود .
دریاچه ،درختان،وآن خانه.
ترجمه:«بهروز مشیری»
آدی و بودی
صمد بهرنگی
يكي بود، يكي نبود. مردي بود به اسم «آدي» و زني داشت به اسم «بودي». روزي آدي به بودي گفت: بودي!
بودي گفت: چيه آدي؟ بگو.
آدي گفت: دلم براي دختره تنگ شده. پاشو برويم يك سري بهش بزنيم. خيلي وقته نديده ايم. بودي گفت: باشد. سوقاتي چه ببريم؟
ماهي سياه کوچولو
صمد بهرنگی
شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!